از رضای خودم تا امام رضای مادرم...

گویی دیشب در خواب رضا،رضا میکردم

صبح که بیدار شده ام مادرم میگوید

تصمیم گرفته است هر جور شده است به امام رضا برویم

میگویم چرا باز خواب دیده ای؟

میگوید نه دیشب از رضا رضا گفتنت  کسی در خانه خوابش نبرده است

ومن میخندم....

باز هم هزار مرتبه  شکر که اسم یکی دیگشون رو نگفتم..

و باز هم به مادرم که چشم هایش را شسته است وجور دیگر میبیند

 

/ 21 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چکاوک

سلام[گل] [دست][دست] قصر خیالی امید یه چشمه سار نشون میداد تا که رسیدم لب جو غرق این سراب شدم

علی

سلام...من تازه با وبت آشنا شدم.این متنت هم خیلی جالب بود ممنون حالا شوخی بود یا واقعی؟[سوال][لبخند]

saman

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان[گل]

حامد حاجی حتملو

ممنون که سر زدین و من باعث خندتون شدم وبلاگتون خیلی خوبه در ضمن ماهم هم سن شما هستیم و از هیچ چیزی نگران نیستیم نه اینکه فکرمون نرسه شما چی میگین؟ ولی واسه ماها خیلی زوده از الان فکروخیال کنیم

اردیبهشت

درود.[لبخند] وب قشنگی داری با داستانهای جالب و البته با نتیجه گیری های جالب تر! بهت تبریک می گم که اینقدر مثبت اندیشی[گل].

جوکرمومن

شما هم چشمانت را بشور با اسید فسفریک 90 درصد! تا مغزت هم حالی کرده باشد!

غزاله

خوب شد ویلیامی...جکی...چیزی نگفتی!!! فقط دفعه ی بعد یادت باشه علی لی نکنی که یهو دیدی سر از عراق در آوردی ها!

یسنا

[قهقهه] خیلی قشنگ بود عزیزم[قلب]

.

عجب دختری هستی تو