به همین سادگی

تخت دار شدم....

ی تخت که طبقه ی دومه...

اما برنامه ی زندگیم تغییر نکرده...

صبح ساعت  ده. یازده پاشم ..

یکم پنیری کیبی یا همون کیری اسبق بخورم.شایدم مربا هویج

آمده شم برم کلاس

یک سیبم در حالی که مطمن باشم تمییز نشستمش  و امکان

دل درد گرفتنم وجود داره گاز بزنم...تا خود دانشکدم

به سه چهار تایی از بچه ها سلام کنم

و بقیه هم که فکر میکنن انگار از دماغ فیل افتادم نگاه

....بعدشم برم سلف و اون غذا های بی مزه ر و بخورم....غذاهای

با کافوری یکه تنها فایدش افسردگیه نه...کاهش میل جنسیم

برگردم اتاقم...و برم رو تخت تا بوق شب

و بگردم دنبال ی دلیل خوب ...واسه خوشبختیم تو اون روز

و یک دلیل خوب تر واسه دوست داشتن ادم هایی که هستن

.

.

وشبم خوردن ِیک لیوان بزرگ شیر داغ

وبستن چشام

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
پویا

من خودم آشپز دانشگاهم شایدم دانشگاه شما نمی دونم ،کافور یعنی چی خواهر من می دونی کافور چه گرونه ؟برا مرده ها هم به زور گیر میاد غذا به اون خوبی رو شما ناراحتی ؟[نیشخند] بعدش زندگی هم همینه دیگه چی میخاستی ؟اینجا ایرانه ها[گل]