تو..

به شکم روی تخت میخوابم

ودستم و از لبه ی تخت آویزون میکنم

وصدای فرهاد و که  با تمام وجودش فریاد میزنه  ی مرد بود ی مرد و میشنوم

و با چشام  تو تاریکی لکه های روی سقف و اندازه میگیرم...

.

.

.و مطمن میشم تو هیچ جای زندگیم نیستی...

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید