بیخوابیه مادر...

از خواب بیدار میشم

مثل همیشه که صبح ها از همه طلبکارم میرم صورتم رو بشورم

یک سلام اروم میکنم

اما مامانم جواب نمیده

لیوان شیر رو دستم میگیرم و تلوزیون رو روشن میکنم

مامانم میگه

دیشب تا صبح نخوابیدم

میگم ..چرا؟

سکوت میکنه

و بعد از چند دقیقه میگه از فکر این که تو چرا این جوری شدی

و من باز هم در سکوت به شیر خوردنم ادامه میدهم...

چرت نوشت.شاید مادرمان نگران است که شوهر گیرمان نمی آید!!!!!!!!!

دعا نوشت.خدا یا مخلصانه آرزو میکنم که از این به بعدبه خاطر یک جوری شدنم تنها

خودم بیخواب شم...

سوال نوشت.من چه جوری شدم؟

/ 0 نظر / 4 بازدید